تاریخ انتشار : ۱۰:۲۴ ۱۴۰۴/۱۱/۱۹
دسته : آموزش
بیایید روراست باشیم؛ گاهی اوقات زندگی، رویِ سخت و بیرحمش را نشان میدهد. روزهایی هست که بیدار شدن از خواب شبیه بلند کردن یک وزنه صد کیلویی است و هوا برای نفس کشیدن کم میآید. وقتی ما به عنوان انسان با یک غم بزرگ یا یک تروما روبرو میشویم، فقط «من» نیستم که درد میکشم، بلکه «ما» درد میکشیم. این پدیده در روانشناسی «سوگ جمعی» نامیده میشود.
اما سوال اصلی اینجاست: وقتی طوفان تمام شد (یا حتی وقتی هنوز در میانهی آن هستیم)، چگونه میتوانیم دوباره سرپا شویم؟ بیایید بدون کلیشههای رایج “قوی باش”، و با عینک علم و همدلی به این موضوع نگاه کنیم.
اول از همه، بدانید که اگر احساس بیحسی، خشم یا خستگی مفرط دارید، شما دیوانه نشدهاید؛ مغزتان دارد کارش را انجام میدهد.
وقتی با اخبار بد یا حوادث ناگوار محاصره میشویم، بخشی از مغز به نام آمیگدال که مسئول اعلام خطر است، دائماً آژیر میکشد. این یعنی بدن شما غرق در کورتیزول (هورمون استرس) میشود.
از نظر علمی، سیستم عصبی ما وارد حالت «جنگ، گریز یا انجماد» میشود.
پس رفیق، اگر امروز نتوانستی کار خاصی انجام دهی، خودت را سرزنش نکن. بدن تو در حال مدیریت یک بحران زیستی-شیمیایی است.
خیلیها فکر میکنند تابآوری یعنی اینکه مثل یک تانک ضدضربه باشیم و هیچچیز تکانمان ندهد. اصلاً اینطور نیست!
اگر بخواهیم فرمولی برایش بنویسیم، اینگونه نیست:
تابآوری≠ شکستناپذیری
بلکه تابآوری شبیه به بامبو بودن است، نه بلوط. درخت بلوط در طوفان سخت میایستد و ممکن است بشکند، اما بامبو خم میشود، تا زمین میرسد، درد میکشد، اما نمیشکند و دوباره برمیگردد. تابآوری یعنی: تواناییِ بازگشت به تعادل، پس از تجربه کردن فشار.
حالا که فهمیدیم در مغزمان چه میگذرد، بیایید ببینیم چه کارهایی میتوانیم انجام دهیم تا از این دوران عبور کنیم. اینها نصیحتهای مادربزرگ نیستند (گرچه آنها هم حکیمانه بودند)، بلکه راهکارهای تایید شده روانشناسیاند:
الف) احساساتت را سانسور نکن
غم، مثل یک توپ بادی است که میخواهید زیر آب نگهش دارید. هر چقدر بیشتر فشارش دهید، با شدت بیشتری به صورتتان برخورد میکند. اگر غمگینید، گریه کنید. اگر خشمگینید، آن را در جای امن (مثل نوشتن یا ورزش) تخلیه کنید. پذیرش اینکه «حال من الان خوب نیست»، اولین قدم برای خوب شدن است.
ب) قدرتِ «ما» بودن (ارتباطات اجتماعی)
انزوا، دشمنِ بهبود است. وقتی درد مشترک است، درمان هم باید مشترک باشد. صحبت کردن با دوستان، خانواده یا حتی حضور در جمعهایی که درکتان میکنند، باعث ترشح اکسیتوسین (هورمون عشق و اعتماد) میشود. این هورمون پادزهر کورتیزول است. لازم نیست حتماً حرفهای فلسفی بزنید؛ گاهی فقط نوشیدن یک چای در سکوت کنار یک دوست، معجزه میکند.
ج) روتینهای کوچک بسازید
وقتی دنیای بیرون غیرقابل پیشبینی است، ما نیاز داریم دنیای درونمان را پیشبینیپذیر کنیم. کارهای خیلی کوچک انجام دهید:
این کارهای ساده به مغز پیام میدهند: «هنوز کنترلِ چیزهایی در دست من است.»
د) معنایابی
ویکتور فرانکل، روانشناس بزرگی که خود بازماندهی شرایط بسیار هولناکی بود، معتقد بود انسان میتواند هر رنجی را تحمل کند، اگر برای آن معنایی پیدا کند. این به معنی توجیه کردن فاجعه نیست؛ بلکه به این معنی است که از خودمان بپرسیم: «حالا که این اتفاق افتاده، من میخواهم چه کسی باشم؟ چطور میتوانم به دیگران کمک کنم؟» تبدیل کردن درد به یک نیروی محرکه برای تغییر یا کمک به همنوع، بالاترین سطح تابآوری است.
مغز ما برای پردازش ۲۴ ساعتهی اخبار بد طراحی نشده است. “Doom-scrolling” یا همان چرخیدنِ بیپایان در اخبار بد، فقط سیستم عصبی شما را فرسوده میکند و تواناییتان برای کمک به دیگران را از بین میبرد.
پیشنهاد: روزانه زمان مشخصی را برای چک کردن اخبار تعیین کنید و بقیه زمان را به زندگی واقعی، کتاب خواندن، یا بودن با عزیزان اختصاص دهید.
در ژاپن هنری وجود دارد به نام کینتسوگی (Kintsugi). وقتی کاسهای میشکند، آن را دور نمیاندازند؛ بلکه ترکها را با طلا پر میکنند. آنها معتقدند ظرفی که شکسته و دوباره ترمیم شده، زیباتر و ارزشمندتر از ظرفی است که هرگز نشکسته است.
قلبهای ما هم همینطورند. ما زخم خوردهایم، سوگواریم و شاید احساس شکستگی کنیم. اما با همدلی، صبر و مراقبت از یکدیگر، این ترکها را با طلایِ «آگاهی» و «عشق» پر خواهیم کرد. ما التیام پیدا میکنیم، نه به این معنی که فراموش میکنیم، بلکه به این معنی که با وجودِ زخمها، دوباره رشد میکنیم.
مراقب خودتان و یکدیگر باشید.